تبليغاتX
اطلاع رسانی،ارتباطات

صبور باش...
این یک داستان واقعی که در سرزمینی اتفاق افتاده است.

ماجرا در مورد مردی است که به تازگی تراکی خریده بود، روزی برای سر زدن به آن از خانه خارج شد و در کمال تعجب مشاهده کرد که پسر بچه سه ساله اش در حال کوبیدن میخ بر بدنه براق تراک بود، مرد در حالی که از دیدن این صحنه شدیداً عصبانی شده بود به طرف پسر بچه دوید، او را به عقب پرت کرد و برای مجازات وی، آن قدر با چکش روی انگشتانش کوبید که آنها را به شکل خمیر در آورد. پس از گذشت مدتی وقتی مرد آرام شد با عجله پسر بچه را به بیمارستان رساند.

دکترها برای نجات وی و حفظ استخوان های خرد شده اش تلاش زیادی کردند ولی متاسفانه شدت مجروحیت به اندازه ای بود که نهایتاً مجبور به قطع انگشتان هر دو دستش شدند. بعد از عمل جراحی، هنگامیکه پسر بچه به هوش آمد و با آن صحنه دلخراش دستان بدون انگشت مواجه شد، نگاهی به پدر انداخت و معصومانه پرسید: "بابا ! به خاطر کاری که با تراک کردم معذرت می خوام" سکوتی کرد و ادامه داد" ولی انگشتهای من چی؟! کی دوباره مثل قبل میشن؟"

پدر به خانه برگشت و آن کاری که کرده بود از یک سو و حرف های پسربچه از سوی دیگر، او را عذاب می داد که اقدام به خودکشی کرد...
کمی راجع به این ماجرا تامل کنید.... کدام یک بهتر است؟ انتقام یا لذت ناشی از بخشش؟

کمی فکر کنید، پیش از آن که تحملتان را در مقابل کسی که که عاشقانه دوستش دارید، از دست بدهید...

تراک قابل ترمیم است اما استخوانهای شکسته و احساسات جریحه دار شده، نه !

بیشتر اوقات آن قدر عصبانی می شویم که دیگر به این که چه عملی از چه کسی سر زده توجهی نمی کنیم و فراموش می کنیم که لذتی که در بخشش است در انتقام نیست!

انسان اشتباه می کند و بشر ممکن الخطا است (به نظر من انسان ممکن الخطا است نه جایز الخطا) ولی عملی که هنگام خشم از ما سر می زند تا ابد در ذهن و خاطرمان باقی خواهد ماند و ذهنمان را خواهد آزرد!

|+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 11:35  توسط میلاد   | 

درس هاي اخلاقي طنز ولي به درد بخور!
درس هاي اخلاقي طنز ولي به درد بخور (قسمت دوم)

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوست هاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوست هاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوست هاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوست هاي شوهرش زنگ ميزنه. 10 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اونا است.

نتيجهء اخلاقي اینکه: يادتون باشه كه مردها دوست هاي بهتري هستند.

**************

درس ششم: چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند، توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم آنقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاه هاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 2000 متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايه خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: اون دختر منه ولی من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 2000 متري هديه گرفت.

نتيجهء اخلاقي اینکه: هيچ وقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن.

**************

درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همه آقايون جمع بودند، يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط 1500 دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدل هاي جديد 2008 رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش 150000 دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.

زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن 1500000 دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن 1500000 دلار بيشتر ندي.

زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!


نتيجهء اخلاقي این که: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذاري.

**************

درس هشتم: يه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند، يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين، من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دست هاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه 10 سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!




نتيجهء اخلاقي این که: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!

**************

درس نهم: يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر 20 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درخت ها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!


نتيجهء اخلاقي این که: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي، درباره نتيجه كار خودت ادعا نداشته نباش.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 11:19  توسط میلاد   | 

درس هاي اخلاقي طنز ولي به درد بخور!

درس هاي اخلاقي طنز ولي به درد بخور (قسمت اول)

درس اول: يه روز مسئول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند؛ يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنند و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسئول فروش مي پره جلو و ميگه« حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسئول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن

 

نتيجهء اخلاقي اينكه: هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.

 

**************

 

درس دوم: يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين

برسوندش به مقصدشراهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد

راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي

راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس 129 رو به خاطر

بيار… كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم

شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده، بازوش رو با پاي

راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس 129 رو به

خاطر بيار!… كشيش زير لب يه فحش ميده و بي خيال ميشه و راهبه رو به

مقصدش مي رسونه… بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده سريع

ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس 129 رو پيدا مي كنه و مي بينه كه

نوشته: "به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن… كار خود را ادامه بده و بدان

كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي"

 

نتيجهء اخلاقي اينكه: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملا آگاه

نباشي، فرصت هاي بزرگي رو از دست ميدي.

 

**************

 

درس سوم: بلافاصله بعد از اينكه زن "پيتر" از زير دوش حمام بيرون اومد، پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه

حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون "رابرت"

پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان 2000 دلار