بلاخره بعد از 4 سال یا به عبارتی 7 ترم و گذراندن 145 واحد درسی، فارغ التحصیل رشته علوم ارتباطات شاخه روزنامه نگاری شدم. فارغ التحصیل از جایی که عاشقش بودم، هستم و خواهم بود. انگار همین دیروز بود که اومدم دانشگاه، چه شوق و ذوقی داشتم. از بوی محیطش لذت می بردم. از محیط سر سبز و گرم و دوست داشتنی اش، از بچه های با صفا و خوبش، از کلاسای درسش، از استادای خوبش، صحبت کردن با دانشجوهاش که هر کسی از یک شهری با خصوصیات اخلاقی و رفتاری خاصی میومد، همه و همه به من انرژی میداد. امید به زندگی، امید به آینده، امید به خود باوری، از نگاه به دوستانم، به خصوص به هم رشته ای هایم انرژی می گرفتم، همشونو دوست داشتم و دارم.

دانشگاه تنها محیطی که همه مثل هم هستن، همه یک هدفی واحد دارند. اغلب جوان، پر انرژی، جویای علم و البته کمی شیطون
آخ که چه صفایی داره دانشگاه، یادمه اولین کلاس درسم، روز سه شنبه 14/7/83 ساعت 10 صبح درس اطلاعات اجتماعی با استاد نصرتی بود. چه روز قشنگی بود. یادمه چه تقلب هایی سر جلسه امتحانات، چه شیطونی هایی سر کلاس می کردیم، چقدر سر کلاس چاپ و نشر استاد اکبری خندیدیم. چه روزگاری بود. یادش بخیر.
دلم برای دانشگاه تنگ شده. دلم برای دوستانم مرادی ها، حفیظی ها، بختیار ها، راستین ها، گل گندم ها، دولت آبادی ها، مقدس زاده ها، فریدونی ها، غریب ها، باقری ها، سیرانوش ها، ربیعی ها، رفیعی ها، پناهنده ها، حسینی ها، شهرجردی ها، سلطانی ها، رحمتیان ها و ... همه و همه تنگ شده، دلم هم برای استادای خوبم مثل اردستانی ها، رضوی ها، هادوی ها، فهمیزی ها، رحمتی ها، اسلامی ها و ... تنگ شده
احساس می کنم از وقتی که از دانشگاه جدا شدم، چیزی رو گم کردم، دوریش برام سخته اما یک راه حل براش پیدا کردم. به خودم گفتم اگر می خوام دوباره زنده بشم، دوباره شاد بشم، دوباره دوستای خوبم، استادای نازنینم، دوباره محیط دانشگاه رو ببینم، با خودم عهد کردم، قسم خوردم تا جایی که توان دارم، تا جایی که قسمتم باشه، تا جایی که خدا برام مقرر کرده باشه، درس بخونم، بخونم برای ارشد، بخونم برای دکترا، بخونم برای استادی دانشگاه.
دوست دارم تو دانشگاه درس بدم، اونم درس اصول روزنامه نگاری، میخوام تو دانشگاه زندگی کنم، میخوام لحظه لحظه عمرم تو دانشگاه باشه، با دانشجوهاش و استاداش باشم، با شادی اونا شاد بشم با ناراحتیشون هم دل بشم. میخوام اگر لیاقتشو دارم استاد دانشگاه بشم تا کسی نتونه منو از دانشگاه جدا کنه.
برام دعا کنید، دعا کنید که توی این راه سختی که دارم سر بلند بیرون بیام. بتونم به اون هدفی که دارم برسم.
چند وقت دیگه کنکور ارشد شروع میشه، امیدوارم، از ته ته قلبم با تمام وجودم میگم، خدایا، پروردگارا کمکمون کن، هممونو کمک کن که تو راهی که میریم موفق باشیم و بتونیم در ارشد و مراحل بعدی قبول بشیم.
ان شاء ا...
دوست دارم دانشگاه
نوشته شده توسط میلاد در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

به خدا نگویید مشکلات بزرگ دارید
به مشکلات بگویید خدای بزرگ دارید
فهرست اصلی
دوستان
باران کوثری
اخبار رسانه هاي داخلي
مخالف فیلترینگ
منتقد ارتباطات
انجمن علمی ارتباطات دانشگاه آزاد اراک
راستین
طلوع (ع.م)
گل گندم
غریبه (س.س)
کاغذ بی خط... (س.س)
حقیقت چیزی خارج از وجود ما نیست
Dream (ر.ع)
یلدا (پ.ر)
ارتباطات (م.ر)
سکانس اول (آ.ح)
آناهیتا شهرجردی (ت.س)
پیدا و پنهان (پ.ر)
سخن گاه من... (ث.م.ن)
سراب سبز (ث.م.ن)
بی تو هرگز
دیدگاه
گاهي دلم برای خودم تنگ مي شود
بازنویس
مطبوعات از درون
ساز مخالف
وارثان کوروش
علوم ارتباطات
وکیل الرعایا (سیاه مشق سابق)
ارتباط بدون اتصالی
وبلاگ یک دانشجوی ارتباطات
اخبار ارتباطات (م.س.آ)
پیوندهای روزانه
سازمان نظام صنفی رایانه ای
سایت شبکه علمی کشور
دکتر نوشیروان کیهانی زاده
دكتر حسن سبيلان اردستاني
دکتر حسن سبیلان اردستانی
دكتر ابتسام رضوي دینانی
دکتر علی دلاور
دکتر غلامرضا آذری
استاد محمدرضا فهمیزی
دکتر عبدالرضا شاه محمدی
ثبت دامنه رايگان
کتاب های علوم ارتباطات و روزنامه نگاری
سایتی درباره خبر نویسی مدرن
استادان علوم ارتباطات
کاتدا
استاد احمد توکلی (رو در رو)
دکتر یونس شکر خواه
شبکه فناوری ایران
باشگاه خبرنگاران جوان
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
فروردین 1385
طراح قالب
POWERED BY